ولایت، مسئلهای عقلانی؛ نه تعبّدی
19مگر ائمۀ ما در سنین خردسالی به امامت نرسیدند؟! امام جواد علیه السلام در نه [سالگی به امامت رسید، ] ولی فقط این منصب نبود. مأمون جلسه تشکیل میدهد و تمام علمای نصاریٰ و یهود و فقها و قضات مهمّ ممالک اسلامی را جمع میکند که با امام جواد در سنّ نه سالگی مباحثه کنند.1 نتیجۀ جلسه را همه میدانید! پس مسئلۀ امامت تعبّد نیست، بلکه مسئلۀ امامت یک واقعیّت است؛ حالا هر کسی میخواهد این واقعیّت را بپذیرد و هر کسی میخواهد نپذیرد!
بنابراین آنچه از مسئلۀ ولایت برای ما میماند، رسیدن به این نکته است که مسئلۀ ولایت یک مسئلۀ تکوینی و یک قضیۀ واقعی است. شخصی که بعد از رسول خدا است، وقتی از او سؤال میکنند نمیتواند بگوید که جواب آن را فردا یا پسفردا به شما میدهم و الآن نمیتوانم. نمیتواند یکهمچنین حرفی بزند!
تفاوت ائمۀ اهل سنّت با ائمۀ شیعه
وقتی از ابوحنیفه سؤال میکردند میگفت: «جواب آن را بعداً به شما میگویم.» یکی را به سراغ امام صادق علیه السلام میفرستاد و جواب مسئله را میپرسید، وقتی که جواب را میفهمید، بر طبق رأی خودش فتوا میداد.2 این ابوحنیفه امام اهلتسنّن است! اما امام ما کیست؟ امام باقر و امام صادق است، اینها امام ما هستند. آیا تا بهحال شده است که از امام باقر سؤالی کنند و بگوید نمیدانم و بعد شخصی را به سراغ کسی دیگر بفرستد تا جوابش را بیاورد؟! آیا اتّفاق افتاده است؟! کجا نوشته است؟!
ابوحمزۀ ثمالی میگوید:
«در سفر حج بودم که دیدم امام باقر علیه السلام در مسجدالحرام است و مردم بهسمت آن حضرت ازدحام و هجوم میآورند. یکی از علمای بزرگ به نام عکرمه ـ که شخص بسیار منطیق و اهل لسان و اهل بحثی بود ـ جلو آمد تا امام را امتحان و تجربه کند و ببیند که او چه کسی است که مردم اینقدر بهدنبال او میآیند. (با این نیّت دارد کجا میآید؟! دارد جلوی امام میآید! شما خیال کردهاید جلوی یک آدم عادی میآید؟! نه، دارد جلوی امام میآید!) همینکه به امام باقر علیه السلام رسید، بدنش لرزید و به روی زمین افتاد! (اصلاً هیچ سؤالی نکرد! امام که سؤال ندارد!) وقتی که بلند شد و نشست گفت: ”یا ابنرسولاللَه، من پیش بسیاری از بزرگان رفتهام و هرجا رفتهام، آنها را منکوب و محکوم کردهام، ولی نمیدانم که چرا اینجا اینطور شدم!“
- الاحتجاج، ج ٢، ص ٢٨٣ ـ ٢٨٧ و ٤٤٦ ـ ٤٤٩.
- رجوع شود به زهر الربیع، ص ٥٢٢؛ الکشکول، بحرانی، ج ٣، ص ٤٦، فرائد الأصول، ج ١، ص ٣٠٤.

