وصول به مقام ولایت بهواسطۀ استقامت در مسیر حق
14من وقتی به مکه و مدینه میروم، اغلب اوقات عمامه ندارم و لباس عربی دارم. البته در مکّه خیلیها به احترام بیت، عمامهشان را برمیدارند؛ ولی من در خود مدینه هم اغلب اوقات عمامه ندارم و با همین لباس عادی عربی و چفیه میروم. البته یک مسئلۀ دیگر هم هست که چون اینقدر با عمامه، مسائل و گرفتاریهایی برایمان پیش آمده است ـ این شخص میبیند: آقا سلام علیکم! کجا هستید؟ کجا نیستید؟ کجا ببینیم؟ و... ـ که ما از زیارت و همه چیز میافتادیم.
یک سال که حج مشرّف شده بودم و زودتر به مدینه رفتم، قصد داشتم در تمام مدّت در مدینه عمامه داشته باشم. دو روز نگذشته بود که دیدم فایدهای ندارد، اصلاً زیارت ما رفت. نصف روز با این آقا و نصف روز با آن، خب علیٰکلّحال نمیشود دیگر! از روز سوم عمامه را برداشتیم و دیگر کسی ما را نمیشناخت، حتی از یک متری ما رد میشدند و ما را نمیشناختند و مثل همه بودیم. آنجا تازه آن حالی را که افراد غیر معمّم در ایران دارند، احساس کردم و آنموقع احساس کردم که اگر انسان مثل بقیه باشد، نه کسی به او کار دارد و نه کسی متوجّه میشود، راحت میرود و میآید و زندگی میکند؛ نه حرفی و نه نَقلی. ولی یک شخص معمّم دائماً یا باید برود در یک گوشه و یا اگر بخواهد در اجتماع زندگی کند ـ خب همۀ افراد اجتماع که افراد مثقّف1 و مؤدّب و با فرهنگ نیستند، همهطور وجود دارد ـ طبعاً آنقِسم مسائل برای اینها پیدا خواهد شد.
الآن در چنین وضعیّتی آیا اینها این احساس را ندارند؟! خوب هم دارند؛ اما آمدند و روی نفس پا گذاشتند. خیلیها هستند که همین درس طلبگی را میخوانند و میگویند: «ما به عمامه نیاز نداریم و اینطوری بهتر میتوانیم کار کنیم و بیشتر میتوانیم فایده برسانیم.» نه آقاجان، همه دروغ میگویند! بهخاطر راحتی و کیف خودشان است، بهخاطر رسیدن به مسائل دیگر خودشان است. اگر از این اشخاص بپرسی: «تو بهخاطر خدا میخواهی این کار را بکنی یا بهخاطر خودت؟» میگوید: «بهخاطر خدا!» میگوییم: «خب خدا میگوید عمامه بگذار!» میگویند: «نمیخواهم بگذارم!» پس چه شد؟!
- ثِقافَة: فرهنگ؛ مُثَقَّف: با فرهنگ. (محقّق)

