وصول به مقام ولایت بهواسطۀ استقامت در مسیر حق
15من با یکی از همین افرادی که از همین استدلالها میکرد که «من در فلان محیط علمی و دانشگاه هستم، با فلان افراد برخورد دارم، بهتر میتوانم برای اسلام کار کنم و...!» شش ساعت صحبت کردم و دیدم زیربار نمیرود. بعد در نهایت حرفی به او زدم و گفتم: یک سؤال میکنم؛ آیا آقا ـ در آن زمان مرحوم آقا حیات داشتند ـ که به تو میگویند عمامه بگذار، اینمقدار آقا را میشناسی که بتواند از عهدۀ سؤال و جواب خدا در روز قیامت بربیاید یا نه؟ گفت: «بله.» گفتم: پس چرا قبول نمیکنی؟ فکری کرد و گفت: «بهخاطر نفْس است!» گفتم: خب سر من درد گرفت جانم! از اول میگفتی؛ چرا اینقدر مرا خسته میکنی؟! وقتی شش ساعت کاملاً تمام راهها و زوایا را بستم، حرف دلش را زد و گفت: «نفْسم نمیگذارد.» گفتم: پس چرا میگویی به حساب اسلام بگذارم؟ چرا دروغ میگویی؟ بگو: نمیخواهم، میخواهم راحت باشم، راحت سوار ماشین شوم، راحت به دانشگاه بروم، به من حرف نزنند، چپچپ نگاه نکنند، متلک نیندازند. پس نفست نمیتواند قبول کند، حالا فهمیدی؟!
اما این افرادی که امروز عمامه میگذارند، همۀ این حرفها را میدانند و در عینحال این کار را میکنند؛ حالا این افتخار نیست؟! مرحبا و صد مرحبا و آفرین بر آن کسانی که در چنین شرایط و زمانی [عمامه بر سر میگذارند] که تا به الآن در هیچ زمانی مردم به این کیفیّت نسبت به روحانیّت این حالت را پیدا نکردهاند؛ حالا نمیگوییم همۀ مردم، ولی افرادی که از درجات ایمانی کمتری برخوردار هستند، این حالت را دارند و دشمنان خیلی خوب کار کردهاند.
در زمان رضاشاه هم همین مسئله بود، ولی همه میدانستند که فشار از سمت رضاشاه است و آنها عمامهها را برمیداشتند. مرحوم پدربزرگ ما یک عرقچین بر سرش میگذاشت و با همین لباس لبّاده1 در این خیابان شاهآبادِ آنموقع ـ الآن خیابان بهارستان شده است ـ، بالا میرفت و پایین میآمد. میگفتند: «آقا چرا این کار را میکنی؟» میگفت:
- لباس بلندی است که اهل علم میپوشند، مانند قبا بوده ولی دارای یقه نیست. (محقق)

