غدیر، روز آزادی و رهایی از تعلّقات
17قَولَةٌ لِعَلیٍّ قالَها عُمَر *** أکرِم بِسامِعِها أعظِم بِمُلقیها حَرّقتُ دارَکَ لا أُبقی عَلَیکَ بِها *** إن لَم تُبایِع و بِنتُ المُصطَفَی فیها [ما کان غیرُ أبی حَفصٍ یَفوهُ بِها *** أمامَ فارِسِ عَدنانَ و حامیها]1 این أشعار را چه کسی گفته است؟ اینها را همان شاعرالنّیل (حافظ ابراهیم) در حضور ملک فاروق در آن مجلسی که ترتیب داده بودند، راجع به قضیۀ عمر و آوردن هیزم در کنار خانۀ امیرالمؤمنین و آتش زدن سروده است و خود اهلتسنن نقل کردهاند، آنوقت ما از آنها جلوتر افتادهایم که «حاشا به ساحت حضرت عمر که برود و چنین کاری بکند! این حرفها چیست؟ این چه تهمتهایی است که شیعه به این بزرگواران میزنند؟!» انگار این بزرگواران از ملکوت نازل شدهاند!
رسول خدا آمد این کار را کرد؛ زنجیر را برداشت، ما را راحت کرد، ما را از گرفتاری نفس بیرون آورد، ما را از گیر و بند خارج کرد و این سفره را در اختیار امیرالمؤمنین قرار داد.
روز غدیر یعنی روز آزادی از تعلّقات و افکار باطل
امروز روز عید غدیر است، روز آزادی ما است، روز غدیر یعنی روز آزادی! روزی است که ما باید در افکار خودمان تجدید نظر کنیم، تا بهحال هر چه فکر میکردیم یک صفحه کاغذ برداریم و بنشینیم تعلقات خودمان را یکییکی بنویسیم؛ آن چیزهایی که در دلمان است، آن مسائلی که به آنها تعلق داریم، آن مطالبی که دست و پای ما را بسته است و برای ما گیر ایجاد کرده است و نمیگذارد نفس ما از این قفسِ هویٰ و هوس آزاد بشود، نمیگذارد در عالم قرب به راحتی نفس بکشد، تا میخواهد یکخرده حرکت کند یکدفعه یک طناب میآید و او را میکِشد و گیرش میاندازد.
انحراف از طریق، به دلیل تعلّق یک شخص به همسرش
یک شخص که در طهران بود و اتفاقاً از آشنایان هم بود، به مرحوم آقای حداد ـ رضوان اللَه علیه ـ رجوع کرده بود. ایشان به مرحوم آقا گفتند که وقتی به طهران میروی این دستورات را به ایشان بدهید و خلاصه مسئولیت او را خودتان به عهده بگیرید. وقتی که مرحوم آقا به طهران میآیند، او را صدا میکنند و میفرمایند که استادشان جناب آقای حداد دستور دادهاند که مرحوم آقا او را در کنار بگیرند و امورش را متکفل بشوند. او هم خیلی خوب جلو میآید و حالات خوشی پیدا میکند. یکدفعه کمکم احساس کردیم که رفتارش عوض شد، خصوصیاتش تغییر پیدا کرد و وضعیتش عوض شد. قبل از این قضیه به من این مطلب را گفت که: «من در این دنیا فقط به دو نفر تعلق دارم؛ یکی فلانی یعنی مرحوم آقا و یکی عیالم، فقط!» من یکدفعه این مسئله به ذهنم آمد و این مطلب از ذهنم خطور کرد و به او گفتم: «مبادا این تعلق دوم تو را از تعلق اول ساقط کند!» همین یک جمله را گفتم و دیگر هم مسئلهای پیش نیامد و قضیه گذشت.
- دیوان حافظ ابراهیم، ج ١، ص ٨٢. اسرار ملکوت، ج ١، ص ١٨٤:
«عجب کلام ارزشمند و بلند مرتبهای است که عمر به علی خطاب نمود! چقدر کریم و بزرگوار است شنوندۀ آن و چقدر عظیم و بلند مرتبه است گویندۀ آن!
قطعاً بدان که خانۀ تو را به آتش میکشم و تو را در آن خانه باقی نمیگذارم، اگر از بیعت با خلیفه ابوبکر سرپیچی نمایی؛ با اینکه دختر پیامبر در آن خانه باشد و از آنجا خارج نشود!
این کلام، کلامی نیست که از دهان هر کسی خارج شود، گویندهای همچو عمر را میطلبد که بتواند در مقابل اول پهلوان عرب و تکسوار عدنان و نگهبان و پاسدار امّت عرب (عدنان) ایراد کند.»
- دیوان حافظ ابراهیم، ج ١، ص ٨٢. اسرار ملکوت، ج ١، ص ١٨٤:

