هدف از حضور در مجالس ذکر اهلبیت
28تفسیر مولانا از لفظ «مولا»
لذا مولانا ـ رحمة اللَه علیه و رضوان اللَه علیه و قدّس اللَه سره که هر چه گفت او گفت ـ میفرماید:
کیست مولا آن که آزادت کند *** [بند رقّیت ز پایت بر کند]1 آزاد از همین افکار پوشالی که در ذهن من و شما است! آزاد از همین قید و بندها و نفسانیات و تعلّقات! آزاد از آن چیزی که نمیخواهیم؛ [مثلاً] آقا که دارد در فلانجا صحبت میکند، مبادا به این قضیه اشاره کند و نکند بخواهد به اینجا بزند! از اینها آزاد میکند! آزاد از این دروغها، آزاد از این تقلّبها، آزاد از این پروندهسازیها، آزاد از این آتو گرفتنها، آزاد از این نفسانیات! چه کسی میخواهد آزاد کند؟ اگر بقیه میتوانستند آزاد کنند که تا حالا این کار را کرده بودند! پس فقط علی میتواند آزاد کند!
اما انسان با مدام «یا علی یا علی» گفتن آزاد نمیشود، بلکه باید ببینیم که امیرالمؤمنین چه کرد تا انسان هم همانطور انجام بدهد! با دشمنش چه کرد، با دوست چه کرد، در موارد مختلف چه کرد، بهدنبال مردم بود یا مردم بهدنبالش بودند؟ فلان شخص رفت، خب رفت که رفت! فلان شخص آمد، خب قدمش روی چشم!
فرق مؤمن و منافق
میگویند فرق بین مؤمن و منافق این است که منافق وقتی یک نفر در جمعشان میآید خوشحال میشود، میگوید: «جمعیت زیاد شد، خوب شد، فلانی هم هست! امروز اینقدر اینجا هستند!» ولی وقتی یک نفر میرود مدام بر سرش میزند و میگوید: «ای داد بیداد، دیدی فلانی رفت؟! برویم دنبالش و پیدایش کنیم و او را بیاوریم! اگر دشمنان ببینند که این شخص رفته خوشحال میشوند و میگویند: «یکی از میان آنها رفت!» اینطور نیست؟! این میشود منافق!
ولی مؤمن وقتی یک نفر در جمعشان میآید خوشحال میشود و میگوید: «الحمدلله، یکی آمده و هدایت پیدا کرده است!» ولی وقتی یک شخص میرود میگوید: «خب رفته است دیگر، پروندهاش را برداشته و رفته است، چرا ما ناراحت شویم!»2
شما نگاه کنید مرحوم آقا با استادشان آقای حداد همینطور بودند. بنده در آن زمان طفل بودم و سنّم حدود یازده سال بود. تمام مسائل آن زمان مثل یک فیلم الآن جلوی چشم من است. افرادی که پیش استادشان مرحوم آقای انصاری بودند، نتوانستند با مطالب توحیدی ایشان کنار بیایند و میخواستند برای خودشان دکّان و دستگاه و مجلس درست کنند و سفرهها و خورشتها و پلو و فلان و از این چیزها داشتند و میگفتند: «بیایید بنشینیم و [صحبت] بکنیم!» ولی آقای حداد امر و نهی میکند، میگوید: «این کارت غلط است، این کارت درست است، باید با زن و بچهات اینطور رفتار کنی، باید اینجا بروی، باید آنجا نروی، در این جلسه نباید شرکت کنی!» آنها میگویند: «نه، ما میخواهیم باشیم، برویم، بمانیم، آزاد باشیم، عنانمان دست خودمان باشد و کسی افسار ما را نگیرد!»
- مثنوی معنوی (آذر یزدی)، دفتر ششم، ص ١١٢٣.
- تفسیر العیاشی، ج ١، ص ٣٧٢؛ رجال الکشی، ص ٤٤٥:
«... قال [أبوالحسنِ الرّضا علیه السّلام]:... إنّ أهلَ الحقّ إذا دَخَل فیهم داخلٌ سُرّوا به، و إذا خَرَج منهم خارجٌ لم یَجزَعوا علیه، و ذلک أنّهم علَی یقینٍ مِن أمرهم! و إنّ أهلَ الباطلِ إذا دَخَل فیهم داخلٌ سُرّوا به، و إذا خَرَجَ مِنهُم خارجٌ جَزَعوا علَیه، و ذلک أنّهم علَی شکٍّ مِن أمرِهم....» روح مجرّد، ص ٢٢٥:
«... اهل حق چنانند که اگر یکی بر آنان وارد شود و به جمعیّتشان افزوده گردد خوشحال میشوند، و اگر یکی از میانشان خارج شود و از جمعیّتشان کم گردد جزع و فزع نمیکنند؛ چرا که ایشان امرشان بر یقین استوار است! و اهل باطل چنانند که اگر یکی بر آنان افزوده شود خوشحال میگردند، و اگر یکی از میانشان خارج شود جزع و فزع میکنند؛ چرا که ایشان امرشان بر شک و تردید سوار است....»

