حقیقت نهفته در غدیر، ورای هر مسئلۀ ظاهری و دنیوی
10نقل داستانی از عدالت امیرکبیر
در زمان امیرکبیر ـ خدا رحمتش کند ـ بین قوم و خویشهای امیرکبیر دعوایی شده بود و قرار بود که فردا پیش قاضی بروند. آن قاضی که آخوند و معمّم هم بود، شب آمد پیش امیرکبیر و گفت: «قربان، فردا میخواهند بیایند پیش ما، نظر حضرتعالی نسبت به این مسئله چیست؟» امیرکبیر بلند شد و کشیدهای در گوش این قاضی خواباند که عمامهاش چند متر آنطرف پرت شد ـ احسنت، خدا رحمتش کند، خدا رحمتش کند! ـ بعد گفت: «ای پدر سوخته، من تو را قاضی گذاشتهام که شب قبل بیایی از من سؤال کنی که فردا چهکار کنم؟!» و بعد همانجا عزلش کرد و یکی از علمای قم را آورد و او را قاضیالقضات دارالخلافه در طهران کرد!1
هر کسی همینطور است که وقتی پیش قاضی میرود، طبعاً میخواهد به نفع او حکم کند. و ممکن هم هست که در نظرش حق را به خودش بدهد، نهاینکه آدم معاندی باشد، بلکه مطلب برایش مشتبه شده و خیلی از مسائل برایش مخفی مانده است. ولی پیغمبر به اینها نگاه نمیکند، میگوید: «آقا، حق برای او است، بلند شوید بروید دنبال کارتان!» این شخص اصلاً باید بِشکَن بزند که پیغمبر در اینجا یکهمچنین حکمی کردهاند.
آنچه انسان را عبور میدهد و از نفس میگذراند
گاهی اوقات برای آدم اتفاق میافتد؛ یعنی وقتی خدا به انسان توفیق بدهد، آنقدری که از حکمی که بر علیه او است خوشحال میشود، از حکمی که به لَه او است خوشحال نمیشود! وقتی حکمی را که بر علیهاش است میپذیرد، اصلاً کیف میکند! خدا میگوید: از اینکه الآن پیغمبر بر علیه تو حکم کرده است باید کیف کنی و باید بِشکَن بزنی و باید برقصی! چون این مسئله است که تو را عبور میدهد، نه آنجایی که حکم به له تو باشد. آنچه تو را از نفس میگذراند اینجا است، آنچه به دردت میخورد اینجا است! اگر بیست سال نماز شب بخوانی بهاندازۀ یکهمچنین محاکمهای برایت فایده ندارد. نماز شب نمازی است که انسان میخواند، ولی آدم را عبور نمیدهد و از نفس نمیگذراند، بلکه چهبسا برای کسانی که در نفسشان عُجب پیدا بکنند کار را بدتر میکند! اما وقتی که بر علیه تو حکم میکند تو را عبور می دهد.
- ١. امیرکبیر و ایران، ص ٣٠٨؛ امیرکبیر یا قهرمان مبارزه با استعمار، ص ١٢٩، با قدری اختلاف.

