اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

بهترین عمل نزد خدا، و بیان حقیقت فقر انسان

0
جلسات
نسخه عربی

بهترین عمل نزد خدا، و بیان حقیقت فقر انسان

17
  • حجاب چهرۀ جان می‌شود غبار تنم***
  • ***خوشا دمی که از این1 چهره پرده بر فکنم
  • چنین قفس نه سزای چون2 من خوش ألحانیست***
  • ***روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم3
  • إن‌شاءاللَه امیدواریم که خداوند علیّ‌أعلیٰ ما را به مقام ایمان [برساند]، همین‌طوری که شرح دادیم طبق علم خودمان؛ این ایمانی که شرحش دادیم، علم خودمان است، حالا تازه اگر رسید به آن ایمان، انسان باید از همۀ این حرف‌ها استغفار کند که تازه خدا را معرّفی کردم، امّا این معرّفی آن خدا موجب شرمندگی خود آدم می‌شود.

  • عدم خشنودی عاقل از مدح ابلهان

  • می‌گویند یک شاعری بود در زمان سابق، آمد پیش پادشاه شعر بگوید. وزرا و بزرگان و... همه نشسته بودند و این شعرا که شعر می‌گفتند همه صدا بلند می‌کردند: احسنت، احسنت، أعِد، أعِد، دو مرتبه تکرار کن! مجلس گرم می‌شد و خُب، شعرش پسندیده می‌شد و شاه هم خوشحال می‌شد و یک جایزه و انعامی هم به او می‌داد، یک عطری، یک طاقه شالی، یک قبائی... . یک شاعری آمد پیش پادشاهی شروع کرد به شعر گفتن، مدام شعر خواند، مدام خواند، دید صدایی از کسی بلند نمی‌شود، مدام شعرهایش را خواند و مدام شعرهایش را خواند. آخرِ مجلس یک آدم ابلهی و نادانی بود، او شروع کرد تعریف کردن: به‌به! به‌به! عجب شعری خواندی! چه شعری! این شاعر شروع کرد به ناله و گریه کردن؛ گفتند: چرا؟! این دارد تعریف می‌کند! گفت:

  • ترک تحسین پادشاه و سپاه***روز عیش مرا4 نکرد سیاه
  • آفرینی که این مغفّل کرد***روز عیش مرا مبدّل کرد5
  • لزوم تنزیه پروردگار بعد از تعریف او، به سبب ناتوانی انسان از تعریف پروردگار

  • حالا واقعاً این تعریف‌هایی هم که ما از خدا می‌کنیم این است! و لذا باید مدام سبحانه بگوییم: خدایا، ما داریم تعریف می‌کنیم ولی منزّهی تو از این تعریف ما، بالاتری! چاره‌ای نداریم تعریفت را بکنیم، نمی‌توانیم که [تعریفت] نکنیم! چون که فکر می‌رسد به اینجاها و می‌بیند که مسئله این است و می‌گوید: تو مرکز قدرتی و علمی و حیاتی و همه‌چیز هستی، ولی با اعتراف به اینکه این تمجید ما در خور خود ما است نه در مقابل مقام اعظم تو؛ خدایا دست ما را بگیر و ببر آنجا، وقتی بردی آنجا آن‌طوری که خودت می‌دانی به ما نشان بده! یعنی با چشم خودت ما را به خودت عارف کن، نه با چشم خودمان!

    1. خ ل: آن.
    2. خ ل: چو.
    3. دیوان حافظ (پژمان)، غزل ٣٣٢.
    4. خ ل: روی بخت مرا.
    5. مثنوی هفت اورنگ، جامی، اورنگ یکم، سلسلة الذهب، ص ٥٠، تحت عنوان «مذمت رفضه».