خصوصیت دعوت به توحید
18مرحوم آقای انصاری به دوستانشان که در طهران هستند، میفرمودند:
بلند شوید بروید نمازتان را خیابان سعدی، مسجد قائم، پشت سر آقا سیّد محمّدحسین بخوانید.
آنوقت آقایان میرفتند و میگفتند: «در طهران فلان آقا در بازار، نمازهای باحالی میخواند.» اینها همان شاگردان آقای انصاری بودند!
چرا میگوید: نه؟ باحال میخواند خب بخواند تو چرا باید آنجا بروی؟ نمازش باحال است برای خودش باحال است، برای افرادی که در آن سمت میروند خوب است؛ اشکال ندارد. ما که افراد را جهنمی نمیدانیم و اهل عذاب نمیدانیم؛ ولی توی بدبخت چرا در اینجا قاطی کردی؟ توی بدبخت چرا کس دیگری را آوردی در کنار کلام ولیّ الهی گذاشتی! آدم خوبی است، باشد؛ مگر ما میگوییم آدم بدی است؟! خوب است، بسیار خُب خوب است، اهل نجات است، اهل فلان است، افرادی هم که هستند به هر میزانی که هستند. پشت سر پیغمبر دیدیم که چه کسانی نماز خواندند دیگر؛ بالأخره این شخص که از پیغمبر بالاتر نیست و این افرادی هم که اینجا هستند بهتر از آنها نیستند! دیدیم دیگر چه کسانی نماز خواندند و بعد هم چطوری به پیغمبر دستت درد نکند گفتند!
وقتی که میگوید: «آقا بلند شو برو آنجا نماز بخوان» چه معنایی میفهمد؟ این را میگوید که ﴿هَٰذِهِۦ سَبِيلِيٓ أَدۡعُوٓاْ إِلَى ٱللَهِ﴾؛ اگر میخواهی راه من را بروی، این راه من است؛ باید بروی و پشت سر این شخص نماز بخوانی، باید بروی حرفهای این شخص را گوش بدهی، باید بروی پای منبر این شخص توجه کنی، باید بروی در جلسات این شخص شرکت کنی، باید بروی در ارتباط با این شخص خودت را خالص کنی تا اینکه متابعت با منِ انصاری برای تو حاصل بشود! آقا نمیتوانست دو تومان پول تاکسی بدهد و زورش میآمد، آنوقت میگفت: «در بازار هم مسجد است، امام جماعتش هم نماز باحال و با حضور قلب میخواند.» خُب برو! نتیجهاش این است که همه رفتند! یک امتحان الهی پیش آمد، آنهایی که میگفتند: «در بازار هم مسجد هست» رفتند به همان چیزهای خودشان پرداختند و به همان مجالس خودشان پرداختند؛ آنهایی ماندند که ﴿اتَّبَعَنِي﴾؛ گوش دادند. وقتی گفت: «برو مسجد قائم» رفت؛ او ماند! چون قلبش یک جا بود و وقتی قلب یک جا است، نور که میآید، میکشاند! اما آن کسی که قاطی دارد، وقتی که نور میآید، این نور نمیداند چهکار کند؛ نور با غیر نور قاطی است، این طرف میرود و آن طرف میرود و بعد بالأخره سُر میخورد و به اینطرف میافتد. لذا همه رفتند! و همه هم همان کار را انجام میدادند؛ نماز را میخواندند، شبهای روضه را داشتند، دعای توسل را داشتند، شعر خواندنشان را داشتند، توسلاتشان را داشتند، زیارتهایشان را داشتند، حجشان را داشتند و کربلایشان را داشتند؛ ولی چه فایده؟! فایدۀ کم؛ ده درصد، پنج درصد! میتوانستی صد در صد بشوی؛ او تو را صد در صد دعوت کرد؛ نه به پنج درصد و ده درصد. ده درصد استفاده کردی و بقیّه را از دست دادی!

