عزّت حقیقی در عصر ظهور
13بود به همین مسائل گذشت! ایشان یا باید با شوهر صحبت میکردند یا باید با زن صحبت میکردند یا باید با بچه حرف میزدند، یا اینکه باید به این میگفتند که رفع گرفتاری او را بکن یا... . حتی وقتی که ایشان در قم بودند، در روز هفتم یا هشتم فروردین، شخصی ساعت دوازده شب تلفن کرده بود که آقا گربۀ ما در خانه دلدرد گرفته است؛ چهکار کنیم؟ (جداً دارم میگویم!) آقا فرمودند: مگر بنده بیکارم که برای گربۀ تو...! آخر ساعت دوازده شب از طهران تلفن بزند که گربۀ ما دلدرد گرفته است! من هم به او گفتم: قدری نباتداغ بدهید بخورد! آخر خدا عقلت بدهد، دیوانه! جداً فقط همین مسائل بود؛ حالا گاهی قدری کمتر، گاهی قدری زیادتر.
من در این مسئله مانده بودم که ارتباط ایشان با افراد به چه نحو است؟! همه شاگرد دارند، پدر ما هم شاگرد داشت! و این واقعاً برای من عجیب بود! گاهگاهی با خودم فکر میکردم که آخر ما نباید به حدّی برسیم که این مطالب را بفهمیم و متوجّه بشویم که توقّعات ما از این مکتب چیست؟! آیا توقّع این است که اینجا بیاییم تا مشکل خانوادگی حل کنیم؟ مگر اینجا محضر است؟ مگر اینجا مَحکَمۀ حلّ و فصل مسائل و اختلافات خانواده راه انداختهاند؟ یا توقّع این است که اینجا بیاییم تا بقیۀ مسائل و مشکلاتمان حل شود؟ ما چه توقّعاتی داریم؟ ما از این مکتب چه میخواهیم؟ ما در این مکتب به دنبال چه مسئلهای هستیم؟
مطلب برای ما نامفهوم مانده است! آن تصویری که از امام علیه السّلام به ما ارائه دادهاند، تصویر اشتباهی است، و متأسفانه مردم را هم دارند به دنبال آن تصویر اشتباه، به اینطرف و آنطرف میکشانند. تصویر این است که وقتی امام علیه السّلام بیاید تمام مشکلات خانوادگی را حل میکند، تمام قرضها را میپردازد، تمام گرفتاریها را برطرف میکند و... این خیلی خوب است، و ما هم میبینیم که همۀ مسائل ما همین است؛ لذا میگوییم: ای کاش امام زمان زودتر بیاید!

