معرفت و ولایت
10او گفت: هیهات، این فلانی است و دختر فلان کس است که از تجّار معروف است! تو کجا و او کجا؟! خلاصه، من دیگر در یک اوضاع بسیار نامناسبی قرار گرفتهام و یأس بر من حاکم شده است و دیگر کاری نمیتوانم بکنم!
صدر اصفهانی به او گفت: شما فردا صبح اینجا بیا.
صدر اصفهانی آن شخص تاجر را میشناخت. فردا صبح همراه با آن طلبۀ سید حرکت کرد و سوار کالسکه شدند و کنار در منزل همین تاجر معروف آمدند و در زدند. او در را باز کرد، دید که صدر اصفهانی، حاکم اصفهان و مرد خیلی معروف و مشهوری است. گفت: بفرمایید! آمدند. وقتی که نشستند و صحبت به تعارفات و احوالپرسی گذشت، صدر گفت: من برای مطلبی در اینجا آمدهام و چیزی میخواهم به شما بگویم. گفت: چیست؟
گفت: اگر رسول خدا در اینجا بیاید و از شما تقاضا کند که برای فرزندش میخواهد خواستگاری کند و طلب مواصلت با دخترتان را داشته باشد، شما چه میکنید؟
گفت: اگر رسول خدا باشد روی چشمم میگذارم! چه افتخاری بالاتر از اینکه این وصلت با پسر پیغمبر باشد و او بیاید!
گفت: بسیار خوب، حالا من به نمایندگی از رسول خدا در اینجا آمدهام و میخواهم دختر شما را برای فرزند رسول خدا خواستگاری کنم!
این خیلی مبتهج گفت: بسیار خوب، ولی قدری احتیاج به تمهید مقدّمات دارد و بالأخره با رسول خدا کمی فرق میکند.
گفت: در اینجا دو مطلب است؛ یکی مسئلۀ معیشت و زندگی اینها است و مسئلۀ دوم هم خواست خود شما و دختر شما است. من مسئلۀ اوّلی را که زندگی اینها است تأمین میکنم و منزلی به او میدهم و زمینی هم در فلانجا برای زراعت و خدمهای هم برای کار میدهم و مهرش را هم فلان مقدار قرار میدهم و میپردازم. این چیزی است که از من برای این برمیآید. مسئله دوم میماند که خواست شما و خواست دختر شما است.

