
شرح فقراتی از دعای افتتاح در رابطه با حضرت ولیّعصر علیه السّلام (2)
و جایگاه نماز جمعه و حج در اسلام
شرح فقراتی از دعای افتتاح در رابطه با حضرت ولیّعصر علیه السّلام (2)
13[خطاب به رفقای قدیمی حاضر در مجلس]: شاید دیده بودید او را!
[خطاب به یکی از حضّار]: شما شاید دیده بودید او را.
بعد دعا میخواند، بعد از [نماز] دعا میخواند. یک صورت سبزهای هم داشت.
[خطاب به یکی از حضّار]: حتماً شما دیدید او را!
بعد یک روز نشسته بود بغل من، وقتی که بین دو نماز بود، از من سؤال کرد که: در فلان مسئله من یک سؤالی دارم، میخواستم ببینم که نظر آقا چیست؟
[اشاره به مرحوم والد کردم و] گفتم: آقاجانمان را [میگویید]؟
گفت: نه، نظر آقا!
حالا من فهمیدم منظورش کیست، منظورش آقای خمینی بوده، میخواست ببیند که ما ارتباط [داریم یا نه]!
گفتم: آقا کیست؟
ـ آقا، آقایی که نیستند!
گفتم: آقا، ایشان اسم ندارند؟!
حالا من هفده هجده سالم بود! گفتم: ایشان اسم ندارند؟!
ـ آقای خمینی منظورم است.
ـ من چه میدانم آقا نظر ایشان چیست! ما هرچه هست از پدرمان سؤال میکنیم و فلان.
ـ مثلاً آقا ارتباط ندارند با [ایشان]؟
من گفتم که: نه آقا، چه ارتباطی دارند و [چه] چیزی دارند؟!
این را داشته باشید. یک مدت گذشت، یک شب در ماشینِ یکی از همین رفقا بودیم، ظاهراً ماشین حاج علیآقا [محمدی] بود. آن موقع میدان ژاله میگفتند و هنوز [میدان شهدا] نشده بود.1 شبی از شبهای تابستان بود و ما ایستاده بودیم. من دیدم یک ماشینی در کنار ما ایستاده است. جای همۀ رفقا خالی! یکدفعه نگاه کردم دیدم عجب! در این ماشین چند نفر از مخدّرات، مؤمنات و متّقیات بهنحو أتمّ هستند! یعنی أتمّ از متّقیات و مؤمنات که اصلاً قابل تصوّر نبود! همانطور که عرض کردم جای همه خالی که آنها هم مستفیض میشدند!
بله، بعد دیدم که راننده آشنا میآید، منتها یک خُرده پشتسر بود، هنوز مقابل [ما نبود]... . به ایشان گفتم: «ببین، یک خُرده برو جلوتر، برو جلوتر یک خُرده بیشتر فیض ببریم! من یک چیزی در نظر دارم! شما یک خُرده برو [جلوتر].» رفت جلوتر نگاه کردم [دیدم] آی خودش است! همان کسی که میآید و دارد دعا میخواند و قرآن میخواند، از بنده حکم تکلیف مسائل آقای فلان را سؤال میکند، این رانندۀ این متّقیاتِ مؤمنات، بله، بله، بله، ثیّباتٍ و أبکاراً [است]! من یک نگاه به او کردم، آقا این چشمش تا به من افتاد چنان گاز داد، گاز داد و رفت که رفت که دیگر اصلاً هیچی، تمام شد! یعنی دیگر از فردا ما ایشان را ندیدیم؛ مسئله رو شد. خلاصه از اینها هم بودند، از این افراد، زبدهها و از اینجور اشخاص هم بودند. توجه میکنید؟!
- البته چهارراه شده بود؛ ما که کوچک بودیم، میدان بود و بعد چهارراه شد. آن موقع چهارراه ژاله میگفتند.
