مكتبهاى مختلف درباره ذات و افعال حق تعالى
15مجادله با کفّار و مشرکین چیست؟ اینکه انسان از روی براهین فلسفی بیاید و آنها را ابطال کند؛ پیغمبر صلّی اللَه علیه و آله و سلّم و همۀ ائمّه اصلاً مکتبشان یک فلسفۀ عجیب و غریبی بود! و هرکس به مکتب آنها آشنا بشود، میبیند که آنها از روی مقدّمات فلسفی، طرف را محکوم میکردند.
حضرت صادق علیه السّلام شاگردانی داشت که آنها را برای بحث برهانی تربیت میکرد؛ حضرت امام رضا علیه السّلام در مباحثاتشان با علماء خارج از اسلام، روی برهان پیش میآمدند، نه اینکه به آنها میگفتند: بابا قلب من حکایت میکند که خدائی هست، دیگر تو چه میگویی! خُب جاثلیق نصرانی یا رأس الجالوت یهودی میگفت: قلب شما حکایت میکند برای خود شما، امّا به من چه مربوط است؟! کجا دیده شده است که یکی از ائمّه وقتی با یکی از مشرکین یا کفّار یا علماء آنها برخورد کنند، به علم وجدانیِ خود متمسّک باشند و بگویند: چون من اینطور درک میکنم تو هم باید قبول کنی؟ این تحکیم است! این زورگویی است! این روش تبلیغ نیست.
ائمّه علیهم السّلام از روی برهان اثبات میکنند، حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام از روی استدلالات منطقی و برهانی و مقدّمات مسلّم برای طبیعیّون اثبات توحید میکند، تا آنجا که ابن ابی العوجاء میگوید: «من در مکتب این مرد خاضعم و خاشعم و نمیتوانم لب از لب بگشایم و یک قدم جلو بروم!»
البتّه این مکتب لازم است، تمام علمای اسلام باید به برهان قویّ و به منطق قویّ، و به این علم به حدّ اعلی و اکمل مسلّح باشند تا بتوانند شبهات مُبدِعین و ضالّین و منکرین و مادیّین و طبیعیّین و سایر فِرَقی که هست، آنها را باطل کنند؛ امّا صحبت در این است که: آیا این مکتب کافی است یا نه؟ انسان با این مکتب میتواند آنطوری که باید و شاید خدا را بشناسد؟ صفاتش را بشناسد؟ اسمائش را بشناسد یا نه؟

