اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

این فایل صوتی در حال پخش است
در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر

عرفان، مکتب تعقل و آزادی بیان

تشخیص حق و باطل با حجت عقل و فطرت

14٬999

محور این جلسه از آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی، تشخیص حق و باطل با حجت باطنی و فطرت است. ایشان از تفاوت جایگاه اهل علم، اهل شهود و عموم مردم شروع می‌کنند و نشان می‌دهند برای کسانی که به شهود نرسیده‌اند، عقل و فطرت همان حجت باطنی در تشخیص راهِ صحیح است. ایشان با تبیین سیرۀ امیرالمؤمنین و سیدالشهداء، منطقِ «إعرِفِ الحَقَّ تَعرِفْ أهلَه» را در برابر بهانۀ «نمی‌فهمیم» و بستن باب گفتگو قرار می‌دهند. سپس با مثال‌هایی تاریخی مانند جریان زبیر، نشان می‌دهند که معیار حق، ظواهر و عناوین نیست؛ بلکه عمل بر طبق فطرت و عقلانیت و حریّت است. در ادامه، مکتب علامۀ طهرانی و مرحوم حداد را به‌عنوان مدرسۀ تربیت «انسان عاقل» معرفی می‌کنند؛ مکتبی که در آن نقد، پرسش و حتی اعتراض منصفانه به شخص استاد نیز سرکوب نمی‌شود.

عرفان، مکتب تعقل و آزادی بیان

توضیحات:

محور این جلسه از آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی، تشخیص حق و باطل با حجت باطنی و فطرت است. ایشان از تفاوت جایگاه اهل علم، اهل شهود و عموم مردم شروع می‌کنند و نشان می‌دهند برای کسانی که به شهود نرسیده‌اند، عقل و فطرت همان حجت باطنی در تشخیص راهِ صحیح است. ایشان با تبیین سیرۀ امیرالمؤمنین و سیدالشهداء، منطقِ «إعرِفِ الحَقَّ تَعرِفْ أهلَه» را در برابر بهانۀ «نمی‌فهمیم» و بستن باب گفتگو قرار می‌دهند. سپس با مثال‌هایی تاریخی مانند جریان زبیر، نشان می‌دهند که معیار حق، ظواهر و عناوین نیست؛ بلکه عمل بر طبق فطرت و عقلانیت و حریّت است. در ادامه، مکتب علامۀ طهرانی و مرحوم حداد را به‌عنوان مدرسۀ تربیت «انسان عاقل» معرفی می‌کنند؛ مکتبی که در آن نقد، پرسش و حتی اعتراض منصفانه به شخص استاد نیز سرکوب نمی‌شود.

این فایل صوتی در حال پخش است
در حال بارگذاری...
00:00:00

عرفان، مکتب تعقل و آزادی بیان

22
  • استقبال آیت‌الله طهرانی از نقد منصفانه و مشفقانه

  • چندی پیش یک بنده‌خدایی برای من نامه‌ای نوشته. ای کاش من آن نامه را می‌آ‌وردم و آن شخص جوابش را می‌دید. حالا من آن نامه را قصد دارم [مطرح کنم]. نامۀ خوبی است. من آن نامه را می‌خواستم در یک جلسه عمومی‌تر باشد [که بخوانم]. حالا که اصلاً قرار نبود امشب بیایم [سخنرانی کنم]. در آن نامه نوشته: «آقا، ما نسبت به شخصِ شما اشکال داریم.» اول چند تا سؤال کرده؛ هم سؤال فقهی و هم سؤال اجتماعی. بعد گفته: «راجع به شخص شما، ما می‌بینیم که افراد، شما را ولیّ خدا می‌دانند، درحالتی‌که من ‌چنین اعتقادی ندارم.» خب راست می‌گوید؛ من نه ولیّ‌خدا هستم، نه آن کسانی که من را ولیّ ‌خدا می‌دانند، براساس مبنایی که در نظر من منقّح است، روی آن اساس [من را ولیّ] می‌دانند. حالا بین خودشان و خدا می‌دانند؛ من چه‌کار کنم؟! حالا شخصی در آن‌طرفِ دنیا من را امام سیزدهم بداند؛ خب به من چه ربطی دارد؟! من را هرکسی [در هر جایگاهی] می‌خواهد بداند، خب بداند! بنده وظیفه ندارم که بلند شوم بروم آن‌طرف دنیا بگویم که هستم یا نیستم! وظیفۀ من این است [که ببینم] کاری را که انجام می‌دهم، در تأیید آن مدّعا و آن امر مقبوله است یا [اینکه] موافق با آن میزانی است که خودم در خودم تشخیص می‌دهم. من نسبت به این تکلیف دارم. [در غیر این صورت] خب بنده هر روز باید بلند شوم اینجا بروم، آنجا بروم، این کشور بروم، آن کشور بروم! نه! به من چه ارتباطی دارد؟! خودش می‌داند و خدای خودش! بنده آیا ولیّ خدا هستم یا نیستم؟! تازه بر فرض هم باشم باید بلند شوم بیایم بگویم، تظاهر کنم؟! بعد مسئله‌ای که در آنجا [در نامه] مطرح کرده این است: «من می‌بینم رفتار شما به‌نحوی است که از افرادی که معتقد [به ولایت شما] هستند، ممانعت جدّی نمی‌کنید. مثلاً اجازه می‌دهید دست شما را ببوسند.» چقدر من از این نامه خوشم آمد! چقدر خوشم آمد! می‌خواهم طرف را صدا کنم، یک هدیه به او بدهم! بگویم: «ای کاش همۀ افرادی که با من هستند، مثل تو باشند! اینکه می‌گویم نه به‌خاطر اینکه [طرح این مسئله] در این جلسه است؛ نمی‌خواهم هندوانه زیر بغل [بگذارم و] جانماز آب بکشم! نه!

/ 613