امیرالمؤمنین علیه السلام، مصداق صراط مستقیم
12عمر گفت: «یا رسولاللَه منم آن شخص؟» حضرت گفتند: «نه!»
ابابکر گفت: «منم؟» حضرت گفتند: «نه! وَ لکن خاصِفُ النَّعل؛ آن کسی که دارد کفش مرا وصله میکند، پینه میکند.»
حضرت یک لنگه کفششان بندش کنده شده بود، داده بودند به امیرالمؤمنین، امیرالمؤمنین نشسته بود آنجا داشت کفش را وصله میکرد.
ابوسعید میگوید:
زود رفتم پیش علی که این بشارت را من به او بدهم. رفتم و گفتم: یا علی اَبشِر؛ بشارت باد! پیغمبر فرمود: «تو بعد از من وصیّ من هستی و همینطوری که من در تنزیل قرآن جنگ کردم، تو بر تأویل قرآن جنگ میکنی!»
علی نگاهی به من کرد، و لَم یَحفِلْ به؛ «اعتنایی نکرد!» کأنّه این مطلب را میدانست و برای او مطلب عادی بود، مطلبِ غریب نبود که اظهار [خوشحالی کند]!1
باز ابنابیالحدید از کتاب صفّین نقل میکند، از شخصی به نام ابوصادق، میگوید:
وقتی ابوایّوب انصاری، آن صحابۀ جلیل [رسول] پروردگار (همان کسی که پیغمبر در مدینه در منزل او وارد شدند)، آمد به عراق. طایفه اَزْد که از طرفداران عایشه و عثمان و اینها بودند، یک جَزری برای او به عنوان تحفه
فرستادند (یعنی یک ناقۀ شتری به عنوان هدیه)، (ابوصادق میگوید:) او را به وسیله من فرستادند. من بردم پیش ابوایّوب انصاری و از قول طایفه ازد گفتم: تو از اصحاب بزرگ پیغمبری و شرف ملاقات پیغمبر را داری، چه شده که مدام حرکت میکنی از مدینه، گاهی اوقات با اینها جنگ میکنی، گاهی اوقات با آنها؟!
ابوایّوب رو کرد به من گفت: «امّا جنگهایی که من کردم، یکی در رکاب امیرالمؤمنین با عایشه و طلحه و زبیر بود، روی وصیّت پیغمبر که به ما امر کرد با ناکثین، آن کسانی که نقض بیعت علی میکنند، باید شما بجنگید!
جنگ دوّم این جنگی است که الآن آمدم در رکاب علی با معاویه جنگ کنم، چون او از قاسطین است و از افرادی است که از عدالت خارج شده و از سنّت خارج شده و رأی امام خود را باطل کرده و بر علیه او قیام به جنگ کرده؛ ما از طرف پیغمبر مأموریم با او جنگ کنیم!
- الکافی، ج ٥، ص ١٢؛ شرح نهج البلاغة، ابنأبیالحدید، ج ٣، ص ٢٠٧، با قدری اختلاف.

