جایگاه عقل و عقلانیت در سلوک
13ورزش میکند؟! بله! ورزش بکند چه اشکال دارد؟! امام ورزش بکند ایراد دارد؟ اگر امام بیاید شنا بکند، [ایراد دارد؟] [میگویند] «نه! نه! این اهانت است. امام هیچوقت نمیخواهد ورزش بکند؛ اصلاً امام باید فقط بنشیند ساکت مثل چوب! همه بیایند دستش را ببوسند و بروند.» این برداشت ما از امام است. حالا اگر امام آمد و توپ بازی کرد، فرض کنید والیبال بازی کرد میگوییم: «عجب! عجب! این خلاف شأن امامت است.» مگر شأن امامت چیست؟ [شما] شأن امامت را به ما بگویید؟ یا امام اگر آمد سوار اسب شد اسب سواری کرد [این خلاف شأن امامت است!] آنموقع مگر اسب نبود؟ مگر جنگ نمیکردند؟ اسب سواری نمیکردند؟ [میگویند:«نه!] امام نمیآید اسب سواری کند! آن (جنگ) فرق میکند.» یا اگر امام بیاید رانندگی کند، گواهینامه بگیرد رانندگی کند. عجب! الآن امام زمان بیاید، حتماً باید صندلی عقب بنشیند؟ الآن که دیگر خر و الاغ و اسب واینها سوار نمیشوند، باید صندلی [عقب بنشیند] نمیشود جلو بنشیند و به اصطلاح راه ببرد، رانندگی نباید[بکند]. اگر شما یک وقتی شب در خیابان دیدید امام زمان رانندگی کرد، شک میکنی [مگر] امام زمان هم رانندگی میکند؟! اینهایی که میگویم حرفهای جدّی است، همینها ما را گیر انداخته است و مثل عوام کالأنعام شبهه و شک و این مسائل راه انداختیم. نیامدیم بفهمیم امامت چیست.
امامت ربطی به رانندگی ندارد. بله، کاری که خلاف شأن امام است و خلاف مروّت است، هر کسی نباید انجام بدهد، مثل او (امام). فرض کنید که دویدن در خیابان، این خلاف مروّت است؛ ما هم نباید انجام بدهیم نهاینکه فقط اختصاص به او داشته باشد. اما اینکه ما بیاییم امام را در یک عالمی قرار بدهیم، در یک افقی قرار بدهیم [این خلاف است.]
حکایتی از ملاقات مرحوم علامه با رهبر فقید انقلاب
یک وقتی در همان زمان سابق، مرحوم آقا ـ رضوان الله علیه ـ یک شب پیش مرحوم آقای خمینی رفتند. ایشان آنموقع هم قم بودند، ظاهراً ایّام نوروز بود. رفتند که با ایشان راجع به چند جلسه صحبت کنند. اتفاقاً نشد که صحبت بکنند یعنی بهطور مفصّل، با اینکه وقت خصوصی گرفته بودند! همان روزی بود که مرحوم قرنی را گروه فرقان به شهادت رسانده بودند و شب، یک مرتبه در باز شد و خانوادۀ آنها ریختند در اطاق، در همان اطاقی که مرحوم آقا نشستند ـ حالا وقت خصوصی هم دارند و دارند با ایشان صحبت میکنند ـ داد و بیداد، و جیغ و فریاد و گریه و ...، و ایشان (مرحوم علامه) هم همینطور ساکت نشستند و بعد دیدند، نه اصلاً مثلاینکه نه نظمی هست و نه تدبیری هست و نه مطلبی. خب بشینیم تا فرصت تمام شود و بعد بلند شویم برویم، لذا ایشان دیدند که ظاهراً دیگر خیلی جایی برای صحبت نیست و وقتی که آمدند من دیدم که ایشان خیلی ناراحت بودند.

