اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

حقیقت احیای ذکر اهل بیت (علیهم السلام)

و توصیه‌هایی به مبلغین

15341
نسخه عربی

حقیقت احیای ذکر اهل بیت (علیهم السلام)

14
  • حکایاتی از تأثیر نفس خطیب در مستمعین

  • یکی از رفقا ـ اهل حال بود، اهل دل بود ـ می‌گفت در یک مجلسی شرکت کردم و دیدم یک شخصی دارد صحبت می‌کند می‌گفت دیدم ملائکه را که کلمات را آنها دارند دهانش می‌گذارند! آنها که چشم باطن دارند می‌بینند. [می‌گفت] دیدم که این دارد حرف می‌زند، ولی [ملائکه] یکی یکی کلمات را دارند در دهانش می‌گذارند؛ این را بگو، آن را بگو. اصلا قبل از اینکه این بگوید، این می‌بیند الآن این را می‌گوید. بعد هم می‌دید همان شد. عکسش هم همین است، اگر شخص از اوّل یک هدف دیگری دنبال بکند، به جای ملائکه چه کسی می‌آید؟ یک کسان دیگری حرف و آن مطالبی که باید بگوید و آنها را برساند به آن نقطه‌ای که باید برسد، دهانش می‌گذارند. لذا کلمات را می‌چیند، این حرف را می‌چیند، آن حرف را می‌چیند و روضه هم می‌خواند! نه اینکه نخواند، اما آن روضه‌ای که او می‌خواند با روضه‌ای که دیگری می‌خواند خیلی فرق می‌کند. آدم می‌بیند [با] روضه‌ای که او می‌خواند، حال آمد! سبک شد! چه خوب بود! چه راحت بود! [اما] آن روضه‌ای که دیگری می‌خواند، بزن بر سر و این طرف و آن طرف و بالا و پایین، [آدم] خسته و به نفس افتادن می‌افتد. چه شد؟ این چه بود؟ خودمان را گرفتیم زدیم در سر و کول و سینه و فلان و شکم و... بعد هم آخرش، هیچ!؟ از آن طرف هم درآمدیم بیرون. چه شد؟ چه گیرت آمد؟ هیچ، یک خرده گریه کردیم و یک خرده [سینه زدیم.] [این نتیجه] همان افکار ، همان نحوه و همان برخورد است.

  • یک مرتبه چند وقت پیش در مجلسی رفته بودم، خیر سرشان مجلس فاتحه بود. وقتی رفتم [فشارم بالا رفت تا جایی که] دوتا [قرص] زیرزبانی در دهان من گذاشتند. چه خبر است اینجا؟ تئاتر است! تئاتر! 

  • البتّه یکی دو روزی بود یک کسالتی داشتم، و بعد آن دوستان و رفقایی که در آنجا بودند دیدند من حالم مساعد نیست، به زور آمدند من را بلند کردند و بردند گفتند آقا حالتان خطری است. آمدیم از سر کوچه رد شدیم دیدم راحت شدم! عجیب است! چه بود؟! باور نمی‌کنید؟ داشت قلبم از کار می‌افتاد! این چه وضعی است؟ این چه اثراتی است؟ این چه تیرهایی می‌آمد؟ این چه مسائلی در این حال و هوا جریان دارد و همه هم گریه می‌کردند و در سرشان می‌زنند، بالاخره مجلس [روضه بود.]