اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

بررسی اجمالی تاریخ ائمه علیهم السّلام از زمان حضور تا دوران غیبت

و مطالبی پیرامون امام زمان علیه‌السلام

17566
جلسات
نسخه عربی

بررسی اجمالی تاریخ ائمه علیهم السّلام از زمان حضور تا دوران غیبت

10
  • روز سوم شد، رفتیم پیش آقا دیدیم ایشان مشغول نوشتن است، دیدیم الآن که دیگر وقتش نیست، که ایشان دارند [می‌نویسند]. ما وقتی که می‌رفتیم پیش ایشان [و] ایشان مشغول نوشتن بودند، یک سلام می‌کردیم و می‌آمدیم بیرون، عادت ما این بود. اگر ایشان کار داشتند، خودشان سرشان را بلند می‌کردند [و] می‌گفتند وایسا، اگر نه، یعنی دیگر برو. دیدیم نه، ایشان سرشان را بلند نکردند، یعنی امروز هم باید تشریف ببرید! گفتیم خدا به خیر کند، امشب این تلفن می‌کند!

  • شب بنده‌خدا تلفن کرد، گفتم: «آقا، نشد!» دیگر صدایش درآمد، گفت: «این رسمش است؟! سه روز است شما ما را معطّل کرده‌اید!» ما هم آن موقع یک چیزیمان می‌شد مثل حالا، و شروع کردیم با او شوخی کردن، گفتم: «آقا، شما کِی تاریخ زدید به فنا برسید؟ [در] پرونده‌ات آن تاریخی که زدی یک هفته به تأخیر بینداز! من قول می‌دهم هیچ‌طوری نمی‌شود؛ ملائکه، این عالم تکان نمی‌خورد، سر جایش است!» گفت: «آقا، این چه قسم صحبت کردن است؟!» گفتم: «شما همه‌جور دیدی، این قسمش هم ببین!» خلاصه سرِ کیف بودیم و گفتیم یک خُرده باهاش حال کنیم، سربه‌سرش بگذاریم. هِی ما سربه‌سرش [می‌گذاشتیم]، بیشتر عصبانی می‌شد، تا‌ اینکه بالأخره بنده‌خدا به حالت قهر خداحافظی کرد.

  • فردا یک جلسه‌ای بود منزل مرحوم آقا، مرحوم آقا آمده بودند و مثل‌اینکه یک صحبتی قرار بود بکنند. ایشان صحبتشان را کردند و از توی آن حسینیه آمدند که بروند به اطاق کارشان، در اطاق کتابخانه‌شان. من دیدم ایشان دارد با اخوی بزرگ‌تر ما صحبت می‌کند، متوجه شدم که راجع به ذکرش است. دید بخاری از ما بلند نشد، سه روز هم سرِ کارش گذاشتیم، حالا أقلاً بلند شود برود [به اخوی بگوید]! به خیال خودش ما سرِ کارش گذاشته‌ایم. من یک‌دفعه دیدم دادِ مرحوم آقا از توی آن کتابخانه بلند شد: «بلند شو برو بگو که به همان آسید محسن برود حرفش را بزند! بلند شو برو!» آقا، این بنده‌خدا بیچاره برادرمان درآمد، دیدیم رنگ به صورتش نیست! گفت: «آقا، مگر شما رابطتتان فلانی نیست؟ برای چه به من گفتید؟!» ایشان گفت: «آقا، ما سه روز است به ایشان گفته‌ایم!» ایشان گفت: «به من چه ربطی دارد؟! چرا به من دارید [می‌گویید]؟!» هیچی، دیگر آن بنده‌خدا هم به ما چیز نکرد. بعد از دو سه روز من به آقا گفتم این را و ایشان هم گفتند بگو فلان، و خود من تماس گرفتم گفتم: «آقا شما یک‌هم‌چنین کاری انجام بدهید.»