
لزوم حرکت سالک براساس فهم و بینش بهجای غلبۀ وهم و احساس (اصفهان)
اصفهان : لزوم حرکت سالک براساس فهم و بینش بهجای غلبۀ وهم و احساس
لزوم حرکت سالک براساس فهم و بینش بهجای غلبۀ وهم و احساس (اصفهان)
توضیحات:
اصفهان : لزوم حرکت سالک براساس فهم و بینش بهجای غلبۀ وهم و احساس
لزوم حرکت سالک براساس فهم و بینش بهجای غلبۀ وهم و احساس (اصفهان)
23آیا از مطالب راهگشا به شما كسی حرفی زد و عمل كردید و حرفی زده شده است؟ آیا از مطالب كارساز در زندگی، در ارتباط با خواهر با برادر با قوم و خویش با همسایه و دیگران مطلبی كسی به شما نگفت؟ این بزرگان مطلب نگفتند؟ یا گفتند و تو عمل نمیكنی نفس تو نمیگذارد عمل كنی. هان پا روی نفس بگذار، شجاع باش. جرأت داشته باش. جسارت داشته باش برای بیان مطلب حق، چرا خودت را میپوشانی از این طرف تیر میاندازی، خب بلند شو بیا برو صحبت كن آقا این قضیه این است، این است. كی ما گوشمان را به مطالب بستیم؟ كسی سراغ دارد؟ كی ما بستیم؟
اگر نظر رفقا باشد بنده در چند سال پیش یك مسئلهای را مطرح كردم یكی دو جلسه را هم در اطراف آن مانور دادم. در جلسات عنوان یادتان هست میگفتم شما حتّی اگر از امام زمان هم حرف بشنوید به عنوان این كه امام زمان است و خلاصه دارای این موقعیت است فایده ندارد، هیچ فایده ندارد، باید از امام زمان چون حق است مطلب را شنید و به او عمل كرد تا به سعادت رسید، حالا این حرف از دهان غیر امام زمان هم درآید چه فرق میكند؟!!
فقط باید از امام زمان بشنوید؟ آن موقع امام زمان بوده، نه اینكه به عنوان حق.
همینها مگر بیست و سه سال از پیغمبر نشنیدند؟ امام زمان بالاتر بود یا پیغمبر؟ خب او جدّش است خودش هم میگوید: جدّم بالاتر از من است دیگر. او جدّش است پیغمبر است مگر بیست وسه سال نشنیدند؟ مگر پشت سر پیغمبر نماز نخواندند؟!
من در همین سفری كه داشتیم در كرمان در آن شبی كه صحبت كردم برای رفقا گفتم: كه یكی دو سال پیش بود كه به اتّفاق بعضی از دوستان ما یك عمرهای در ماه مبارك رمضان رفتیم، خیلی به ما خوش گذشت، خیلی هم خوش گذشت، بنده در همان جا بود كه این مقدّمه كتاب افق وحی را آن جا بنده شروع كردم، و آن سه قسم اوّل كه قسمت مهم كتاب است در همان مدینه و مكّه در آن جا به اصطلاح نوشته شد و بقیه دیگر آمدیم در ایران، شبها میرفتم خلوت بود مسجدالنّبی باز بود میرفتم مسجدالنبّی، سی نفر چهل نفر، بیست نفر، یك شب رفتم بیست نفر بود كل مسجدالنبّی بیست نفر بود، بعد كم كم میآمدند، یك شب بلندشدم رفتم پشت محراب همانجایی كه رسول خدا نماز میخواند نشستم، گفتم میخواهم این جا بنشینم. رفتیم دو ركعت نماز خواندیم چون مستحبّ است روایت هم داریم كه: مابین قبری و منبری روضةٌ من ریاضالجنة، رفتم در آن جا نشستم. خودم را فرض كردم ١٤٠٠ سال پیش همان جا این خط را میبینید درست پیغمبر همین جا نماز میخواند من هم پشت سر او این یك پیغمبر آن جا یك میل هم این طرف و آن طرف نمیزدم قشنگ رفتم نشستم همان جا و گفتم كه و خودم را بردم در آن زمان بردم در آن حال و هوا افرادی كه آمدند چه كسانی دیدم؟ كسانی كه پشت سر پیغمبر بوده ابوعبیده جرّاح بودند، عبدالرّحمن عوف بوده است، خالد بن ولید بودند، ابوبكر و عمر بودند اینها بودند كه پشت سر همین جایی كه من نشستم همین جا اینها یك عدّه این جا نشسته بودند گفتم من با اینها چه فرقی كردم؟ الآن فرض میكنم پیغمبر آمده در این جا دارد نماز صبح میخواند من هم دارم به او اقتدا میكنم من چه فرقی كردم با او چقدر آدم شدم؟ هیچی در خودم ندیدم چون دیدم همه آنها بودند همه آنها آمدند به من عرض ادب كردند، عرض سلام كردند گفتند سلام علیكم شما دیر آمدی آن موقع كه فرض كنید كه ما در این جا میآمدیم و سجّاده پهن میكردیم كسی نیاید. شما تشریف نداشتید گفتم بله آمدیم دیر آمدیم ولی آمدیم دیرو زود دارد ولی سوخت و سوز ندارد آمدیم نشستیم دیگر. چقدر فرق كردم؟ هیچی همان بودم كه از آن جا حالا آمدم این جا نشستم بعد هم بلند شدم رفتم سرجایم نشستم. گفتم جای بقیه را نگیریم با این اوضاع خرابمان. بیست و سه سال اینها با پیغمبر بودند این طوری با همین كیفیت چقدر از پیغمبر در آنها رفت؟ چقدر؟ هیچ.
