اسفار درس 625 : میزان در تشخیص مسیر حق از باطل -
میزان تشخیص حق از باطل
توضیحات:
اسفار درس 625 : میزان در تشخیص مسیر حق از باطل -
میزان تشخیص حق از باطل
16خب افراد هستند؛ خیلی بودند افرادی که در این جریانات [و] در این مسائل که ما شنیدیم واقعاً مجاهدتها کردهاند، [واقعاً] رنجها کشیدهاند، واقعاً مقاومتها کردهاند. اینها همه در این قضیّه بوده. ولی آخرش [کم آوردهاند]. این را که من میگویم، چیزهایی است که خودم دیدم؛ خودم دیدم [که] دارم میگویم. مثلاً آن شخص میگوید: «دیدم دیگر اینجا نمیتوانم؛ اگر اینها بخواهند به این مسئله ادامه بدهند، من [اسم] افراد را خواهم گفت.» خودشان گفتند. من از همینجاها شنیدیم. یک دفعه قضیّه برمیگردد و این مسئله پیش نمیآید. یعنی من میآیم میآیم تا اینجا و از اینجا به بعد من دیگر نمیتوانم. ولی زهیر نه! اینطور نبود؛ اصلاً فکر اینکه بیاید و یک چنین مسئلهای به ذهنش خطور بکند، نبود. حبیب نبوده، مسلم نبوده، آنها اصلاً نبوده. اصلاً یک چین مطلبی نبوده. چرا نبوده؟ چون این در یک درجۀ از فهم قرار داشته که آن درجۀ از فهم غالب بر مادّه بوده. وقتی آن، بر مادّه غلبه بکند، چطور میتواند مادّه بر معنا اثر بکند؟ چطور میتواند بر معنا اثر کند؟ ولی ما درجهمان در حد مادّه است. منتها حالا نه [این که] بگوییم مادّه مادّه؛ مادّیگری یک مقداری جنبه معنوی و روحانی هم دارد؛ این را قبول میکنیم. ولی در آن، بالأخره توجّه به بدن هست. درد میآید؛ هم در این درد میآید، هم در آن درد میآید. هم این زجر میکشد، هم او. اینها را قبول داریم، ولی بین این و بین او، این همین است که میگویند: «دیگر کسی مثل اینها نمیآید.» این قضیّه این است. بین این مرتبه از فهم و شعور و بین آن مرتبه از چه؟ از ادراک. بین این مرتبه که وقتی ما بیاییم، بیاییم، بیاییم و برسیم به یک نقطه.
در جریان کربلاء حضرت ابالفضل با علی بن الحسین با هم عهد بستند که فردا صبح، یک نفر از اصحاب حق ندارند [به میدان] بروند. یعنی اصحاب را میگفتند شما نبایستی بروید. همین دو نفر [حضرت ابالفضل با علی بن الحسین] با هم قرار گذاشتند که بیایند بیفتند به جان لشکر عمرسعد و همه را داغون کنند و میکردند؛ یعنی حضرتعلیاکبر و حضرتابالفضل این کار را میتوانستند و میکردند. میگویند: «وقتی که رفتند، چیزهای [لشکر] شام و کوفه به سمت چیز [فرماندهان شان] و اینها رفتند به ابن زیاد بگویند: ”بابا، چه است سی هزار [نفر] آوردی! سیصدهزار [نفر] باید بیاوری! سی هزار [نفر] به جایی نمیرسد! اینها همه را دارند درب و داغون میکنند! داریم میبینیم!“» و اگر مشیّت [الهی] نبود، اینها این کار را انجام میدادند. که جلوی این قضیّه را گرفت؟ امام حسین میگیرد. آیا این مسئله هم در ما هست؟ این قضیّه هست؟ آیا این که امام حسین بیاید و بزند و فلان بکند، [دنبال این است؟] که بگویند: «همان علیّبنابیطالبِ صفّین دوباره الآن زنده شده؟!» گفتند دیگر: «علی دوباره زنده شده». که یکدفعه خطاب آمد به حسین [که] «مقام شفاعت را میخواهی یا غلبه بر دشمن را؟!» حضرت فرمود: «مقام شفاعت را». همان موقع آن تیر آمد [و به حضرت اصابت کرد]. آیا این در ما هم هست؟! قضیّه عاشورا این است. این در ما هم هست؟! این مسئلهای که [بزرگان و اولیای الهی] میگفتند که باید به این مطالب فکر کرد و آن جریان را متوجّه شد و آن نزول حقیقت توحید را، [این مسائل و مطالب است.] و آن مطلبی را که من گفتم که در جریان عاشورا خود سیّدالشّهدا این قضایا را بهوجود آورد. خود حضرت این مسائل را بهوجود آورد. به وجود آورد، یعنی او مجری مشیّت خدا بود. و الاّ ملائکه آمدند، وحوش آمدند و طایفه جن آمد و همه آمدند، گفتند: «دو دقیقه همۀ اینها را چیز میکنیم [از بین میبریم]. چرا حضرت گفت: «نه»؟ چون مقصود حضرت غلبه نبود. ولی مقصود ما چیست؟ غلبه است. منتهی غلبهای که در آن رنگ خدا است؛ نه اینکه غلبهای که یزید بیاید، نه این که غلبهای که عمر بیاید، نه اینکه غلبهای که فرض کنید فلان کمونیست بیاید، غلبهای که در آن غلبه، خدا بیاید. ولی غلبه است. خب خدا میگوید: «من غلبه را نمیخواهم. شما برای من میخواهی غلبه کنی؟ من غلبه را نمیخواهم!» خب چه میگویی؟ ما چه میگوییم؟ میگوییم: «نه، خدایا ما باید غلبه بکنیم، تا اینکه عالَم چه بشود و چه بشود.»

