اسفار درس 625 : میزان در تشخیص مسیر حق از باطل -
میزان تشخیص حق از باطل
توضیحات:
اسفار درس 625 : میزان در تشخیص مسیر حق از باطل -
میزان تشخیص حق از باطل
5در همین سفر، یک روز رفته بودیم جایی؛ در یکی از همین اماکن زیارتی مشرّف بودیم. من رو کردم به یکی از همین دوستان که بودند، گفتم: «همینجا را که میبینید، اینجا یک وقت بزرگان میآمدند. و [وقتی] مشرّف میشدند همینجا مینشستند؛ کنار این دیوار.» یادم است در یکی از این نشستنها و جلوسها، خدا رحمت کند مرحوم آقا سیدعبدالکریم کشمیری هم [آن روز] مشرّف شده بودند. یک شخصی وارد حرم میشود؛ مرحوم آقای حدّاد رو میکنند به این شخص و میگویند: «در آینده خواهی دید که چه مسائلی به وجود خواهد آمد!» حالا آن کی بوده، دیگر ما نمیدانیم. بالأخره یکی بوده؛ عراقی بوده، پاکستانی بوده، هندی بوده، بنگلادشی بوده یا ایرانی بوده؛ هرکه بوده، بالأخره یکی بوده که لابد یک مسائلی در نیّت داشته. اما آن نیّت را کی میخواند؟ من نمیتوانم آن نیّت را بخوانم، شما نمیتوانید بخوانید، به ظاهر نگاه میکنید. میبینیم مثلاً یک فردی است مثل سایر افراد کاری که انجام میدهد. خب کارهایی است که [میگوییم]: «بهبه» اما آن [کسی] که باید ماهیّت را برای ما در بیاورد و آن باطن مسئله را [برای ما ]دربیاورد، آن کیست؟ آن ما نیستیم؛ آن یکی دیگر است. او درمیآورد میگذارد جلوی ما [و میگوید]: «آقا بفرمایید این ماهیّت قضیّه؛ حالا میخواهی چهکار بکنی؟ میخواهی بروی یا نه؟ میخواهی چهکار بکنی؟ به من اعتماد داری یا نه؟ اعتماد نداری! خب خیلی خوب، بفرمایید! اگر اعتماد داری، خب بفرمایید؛ این قضیّه، این صورت مسئله، این هم نیّت. مرا هم که میشناسی؛ ما اوّل و دومّمان نبوده؛ تا حالا خیلی ماهیّتها را رو کردیم؛ دفعه اوّلمان نبوده که کسی نداند. بفرما این هم این [ماهیت این مسئله].»
حرم سیّدالشّهدا مشرّف بودیم؛ یک بندهخدایی بود من فقط یک لحظه چشمم افتاد. ما که پرونده همه را بستیم و اصلاً فکر هم نمیکنم. اصلاً فکر نمیکنم. فکر بکنم به هم میریزم. [وقتی] داشتیم برمیگشتیم؛ در همین مسیر که داشتیم میآمدیم [سمت] تهران، با وسیلهای که [در آن] بودیم، یکی از این دوستان پیش من بود. گفت: «فلانی، من فلان کس را در حرم دیدم؛ چقدر ظلمانی بود. داشت زیارت میخواند چقدر این تاریک بود. آدمی است که وضعش از ما بهتر است!» گفتم [که] بله، من هم دیدم؛ یک لحظه او را دیدم. اینها مسخ هستند؛ مسخ شدهاند؛ یعنی آمده زیارت امام حسین [علیه السّلام]، ولی مسخ است. امام حسین [علیه السّلام] را با مسخی دارد میخواند، زیارت میکند؛ یعنی وقتی نگاه در چشمش میکردی، [میدیدی] مسخ است. نگاه به اطوارش میکردی، [میدیدی مسخ است]. گفتم: «بله، من [هم دیدم]!» تازه نگفتم من، ایشان تعبیر به آن کرد. منتهی من گفتم: «اینها مسخ هستند.» البتّه گفتم: «همه اینطور نیستند؛ تفاوت دارند.» آن هم گفت: «بله». گفتم «همه این طور نیستند.» ولی ببینید آن کسی که پا روی حق بگذارد [نتیجه اش این میشود]. حالا این کی بوده؟ این کسی بوده که خودش در یک جلسه به رفقای ما اعتراف کرده که حق در این قضیّه با فلانی است؛ صریحاً گفته. [اما] وقتی که رفتهاند این مطلب را از قول او نقل کردهاند، گفته: «دروغ است؛ من نگفتهام!» بعد آن شخص ناقل هم گفته: «خیلی خوب، یک فردایی هم داریم؛، باشه عیب ندارد من دروغ گفتم به شما؛ باشد قضیّه را میگذاریم برای فردایی!» بالأخره آنجا دیگر نمیشود کسی دروغ بگوید. اینجا دروغ میگوییم، راست میگوییم، سر هم را شیره میمالیم، ببینید خیلی روشن، خب شما آمدهاید زیارت امام حسین[ علیه السّلام]. در آن زیارت نوشته: «یا لیتنا کنّا معکم فنفوز فوزًا عظیما». دارید میگویید: «السلام علیک فلان، السلام علیک فلان، السلام علیک فلان» خب که چه؟! یعنی که چه؟! همین «السلام علیک فلان؟!» بلند میشوید میروید [زیارت امام حسین]؛ امام حسین [علیه السّلام] را بدون مسخ باید رفت زیارت کرد؛ تا یک چیزی به آدم برود. [رفتن به زیارت] امام حسین، [با وضعیت] مسخی، با رفتن به سینما تفاوتی نمیکند؛ چه شما برو [در] سینما فیلم تماشا کن، چه برو حرم امام حسین. چون هر دو مسخ است. شما [فرض کنید] یک گوسفندنعوذبالله [برود به زیارت که چه؟] حالا گوسفند [که حیوان است و] حیوان این حرفها را میفهمد. [یا فرض کنید] یک چوب [برود به زیارت که چه؟] چوب هم بگوییم، بابا میفهمند. به خدا این چوبها، درها، سنگها، اینها همه معرفتشان بیشتر از ماست. حالا از باب [مثال] چاره نداریم شما چوب را بردار ببر بگذار در خیابان؛ چوب است. همان چوب را ببر در حرم امام حسین؛ چوب است. این چوب را بردار ببر باهاش درِ سینما درست کن؛ چوب است؛ نمیفهمد. از آن حدود خودش خارج نمیشود. در آن حدودی که دارد، در آن ماهیّت و هویّتی که دارد، در همانجا بسته است؛ باز نیست.

