بیاناتی پیرامون امام هادی علیه السلام
14یک روز منتصر پیش معلّم درس میخواند، تفسیر یکی از آیات قرآن را از معلّمش پرسید، معلّم برایش گفت که: «این راجع به این است و راجع به آل أبیطالب است و....» گفت: «عجب! اینطوری! پس چرا اینها اینطور بر علیه آل أبوطالب قیام میکنند و میکشند و زندان میکنند و حبس میکنند؟!» این فرزند رفت برای مطالعه و یقین پیدا کرد که اصلاً حق با اینهاست و این دستگاه خلافت، دستگاه ظلم و عدوان است! تا اینکه بزرگ شد و این پیش پدرش متوکّل بود؛ متوکّل در حضور جمیع افرادی که در مجلس بودند منجمله همین فرزندش، علی بن أبیطالب را سبّ کرد و لعن کرد؛ این پسر خیلی متغیّر شد و حالش تغییر کرد و رنگش تغییر کرد و شعری هم متوکّل برایش خواند که چرا تغییر میکنی؟! و خلاصه: اگر تو فرزند مادرت بودی نباید حالت تغییر کند! اینطور معنی شعر میشد! منتصر خیلی عصبانی شد؛ شب که شد، غلامهای ترکی را طلبید ـ غلامهای ترکی در دستگاه متوکّل زیاد بودند ـ و از آن غلامهای قوی و وارد به فنون جنگ و استاد، چند نفر را طلب کرد. یکی از خواصّ متوکّل، بُغار است ـ بُغار یک غلامی بود که بسیار مرد بزرگ و وارد به فنون جنگ بود و در سالهای متمادی رئیس لشکر متوکّل بود؛ که داستان مفصلّی دارد ـ بعد از اینکه او وارد مجلس شد، ندیمها که با متوکّل شرب خمر میکردند همه خارج شدند؛ متوکّل گفت و بُغار هم رفت. خودش ماند و وزیرش که فتح بن خاقان بود. وقتی همه رفتند، دو نفری نشسته بودند و مست بودند و با هم مشغول صحبت بودند. پسرش منتصر، غلامها را طلبید و گفت: «این شمشیرها را میگیرید، میروید پدر من را قطعهقطعه میکنید و میآیید!» غلامها شمشیر را دست گرفتند و وارد شدند رو به متوکّل. فتح بن خاقان دستش را بلند کرد: «واویلاه! میخواهید امیرالمؤمنین را بکشید؟! میخواهید متوکّل را بکشید؟!» اینها اعتنا نکردند و رفتند سراغ متوکّل، شمشیرها را بالا میبردند و پایین؛ فتح بن خاقان هم خودش را انداخت روی بدن متوکّل که شمشیر به او بخورد، دو مرتبه به متوکّل نخورد. شمشیرها مرتّب بالا و پایین میآمد بهطوریکه این دو بدن یکی شد! اصلاً به زور شمشیرها در هم

