اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

این فایل صوتی در حال پخش است
در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر

وظیفۀ حکومت اسلامی در اعطای حریّت وعزّت به ملت

16٬321

حضرت آیةالله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی قدّس اللّه سرّه، در این جلسه به بیان مطالبی پربار در بارۀ یکی از مهم‌ترین آفات مسیر سلوک الی الله، یعنی شهرت و اقبال مردم به انسان می‌پردازد. حضرت استاد ابتدا با بیان این نکته که فهم مشکل، اولین قدم برای حل آن است، به اهمیت یافتن درد برای درمان آن می‌پردازند. در ادامه آیةالله طهرانی با اشاره به سیره انبیاء و اولیاء، به داستانی از سیره امیرالمؤمنین علیه‌ السلام در مواجهه با کیفیت خاص احترام مردم انبار نسبت به ایشان، اشاره کرده و نکاتی ارزشمندی را پیرامون عزت نفس و لزوم دوری از ظاهرگرائی بیان می‌نمایند. در پایان با بیان چند حکایت از زندگی بزرگان به اهمیت ثبات بر حق و پرهیز از توجه به مصالح دنیوی اشاره می‌فرمایند.

وظیفۀ حکومت اسلامی در اعطای حریّت وعزّت به ملت

توضیحات:

حضرت آیةالله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی قدّس اللّه سرّه، در این جلسه به بیان مطالبی پربار در بارۀ یکی از مهم‌ترین آفات مسیر سلوک الی الله، یعنی شهرت و اقبال مردم به انسان می‌پردازد. حضرت استاد ابتدا با بیان این نکته که فهم مشکل، اولین قدم برای حل آن است، به اهمیت یافتن درد برای درمان آن می‌پردازند. در ادامه آیةالله طهرانی با اشاره به سیره انبیاء و اولیاء، به داستانی از سیره امیرالمؤمنین علیه‌ السلام در مواجهه با کیفیت خاص احترام مردم انبار نسبت به ایشان، اشاره کرده و نکاتی ارزشمندی را پیرامون عزت نفس و لزوم دوری از ظاهرگرائی بیان می‌نمایند. در پایان با بیان چند حکایت از زندگی بزرگان به اهمیت ثبات بر حق و پرهیز از توجه به مصالح دنیوی اشاره می‌فرمایند.

در حال بارگذاری...
00:00:00
پخش صوت

وظیفۀ حکومت اسلامی در اعطای حریّت وعزّت به ملت

13
  • ـ خب این حاکم اسلامتان چه می‌خواهید؟

  • این هم همان است، شاگرد همان است، این شاگرد همان است. بعد یک‌دفعه می‌ریزد، یک‌دفعه همۀ تصورات همه می‌ریزد، همۀ توهمات، همه پاشیده می‌شود. عجب! قبلاً وقتی که می‌خواستند بروند این‌طوری بود آن‌طوری بود، عجب عجب!

  • وقتی که آقایان مراجع سابق می‌خواستند جایی بروند، از ماهها و هفته ها قبل خبر می‌دادند که فلان مرجع می‌خواهند نجف بروند؛ یا مثلاً از نجف می‌خواستند اینجا بیایند یا می‌خواستند [جای دیگری بروند]، اطلاع می‌دادند که مردم بیرون بروند و استقبال کنند، تا این که آن آقا و این مرجع وارد شود.

  • حکایتی شیرین از استقبال مرحوم آیةالله آقا سیدابوالحسن اصفهانی 

  • یک‌دفعه مرحوم سلطان الواعظین ـ خدا رحمتش کند ـ این قضیّه را برای ما نقل کرد. مرحوم سلطان الواعظین دایی پدربزرگ ما، مرحوم حاج آقا معین بود. ما یک وقت در سفری که با مرحوم آقا کربلا بودیم، در کربلا به دیدن ایشان رفته بودیم. من کوچک بودم حدود یازده دوازده سالم بود. خیلی ایرانیها هم بودند. در آن زمان سابق رفته بودیم، دیدن ایشان هم رفته بودیم، اتفاقاً مریض هم بود. خیلی هم آدم شوخی بود. خیلی آدم شوخ و خیلی خوش قیافه و خوش تیپ و خیلی موجّه و موفّقی بود. و عرض کنم حضورتان که خدا [هم به او] توفیقاتی داده بود! دیگر، به همه که این توفیقات را نمی‌دهد! خب این توفیقات نصیب هر کسی نمی‌شود! خلاصه ما داشتیم صحبت و شوخی می‌کرد و می‌خندیدیم. مریض هم بود ولی اصلا خیلی آدم شوخی بود. من یک چیزی از یک شخصی شنیده بودم. از مرحوم آقای مجتهدی ـ خدا بیامرزد‌ ـ در سال اولی بود که ما به مدرسۀ او رفته بودم ـ سیزده سالم بود ـ از ایشان شنیده بودم؛ گفتم حالا از خود ایشان بپرسم. گفتم: «این قضیه‌ای که راجع به استقبال مرحوم آقا سیدابوالحسن اصفهانی است، این چطور بوده است؟» یک خنده‌ای کرد و بعد گفت: قرار بود که مرحوم آقا سیدابوالحسن بیایند کرمانشاه و بعد هم بیایند همدان و تهران. مردم بیرون کرمانشاه برای استقبال از ایشان رفته بودند. ما هم رفته بودیم و با کالسکه و درشکه هم بودیم. مرحوم آقای سید ابوالحسن اصفهانی یک قیافۀ خیلی نحیف و ظریفی داشت، در مقابل ـ عرض کردم ـ ایشان بسیار شخص زادَهُ بَسطَةً فی العِلمِ و الجِسم بودند! خلاصه تمام شرایط و لوازم مقبولیّت و مطلوبیّت در ایشان جمع بود و عرض کردم که توفیق الهی هم که شامل حال بشود دیگر خیلی [مقبولیّت و مطلوبیّت بیشتر می‌شود!] گفتند: ما هم در آنجا رفتیم. و در این موقع که آقای سیدابوالحسن اصفهانی می‌رسد. ما که آمدیم برویم و حرکت کنیم و فاصله‌ای هم بود، این مردم آمدند ریختند و ما را دیدند، تا قبل از این مردم ما را ندیده بودند، خلق الله خیال کردند که ما آقا سیدابوالحسن هستیم! و مخصوصا خانم‌ها آمده بودند از سر و کول ما [بالا می‌رفتند]. مدام می‌گفتم آقا سیدابوالحسن اصفهانی او است. خودش می‌گفت: خانم‌ها می‌گفتند ـ می‌گفت و می‌خندید ـ پدرسوخته دروغ می‌گوید، او را ببوسید. بعد من رو کردم گفتم: پس بالأخره شما هم مستفیض شدید؟! گفت: تا بخواهی! حالا آن سید ابوالحسن را رها کردند دارند این را [می‌بوسند.] با والده برای دیدن ایشان رفته بودیم. خلاصه قضیه و مسائل اینطور بوده که می‌رفتند و چه می‌کردند و از این مسائل بوده است.

/ 260