
تفسیر علی به حق و حق به علی علیهالسلام
اسفار 735: شرح و بیان اسرار روایت: علی مع الحق و الحق مع علی -
تفسیر علی به حق و حق به علی علیهالسلام
توضیحات:
اسفار 735: شرح و بیان اسرار روایت: علی مع الحق و الحق مع علی -
تفسیر علی به حق و حق به علی علیهالسلام
11خب این قضیّه چیست؟ برای این است که «الحق مع علیّ و علیٌّ مع الحق!» هرجا که حق باشد، در آنجا شما باید بغلش علی را بگذارید! صحبت زن و شوهر در منزل را حساب بکنیم، هان! [ببینید] علی الآن کنار زن شماست یا کنار شما! مواظب باشید! نگویید: «چون زن است، پس عیب ندارد، بگذار به او ظلم بکنم! بگذار به او پرخاش کنم! بگذار به او زور بگویم!» نه! همین که زور میگویید، علی میرود کنار عیال شما مینشیند! میگوید: «من آن طرفم! من با این هستم! من با تو نیستم!» اگر چشم باطن داشتیم، علی را در کنار او میدیدیم! به عکس، اگر او بخواهد زور بگوید و ما خود را مظلوم ببینیم [و مظلوم] احساس کنیم، علی میآید در کنار ما مینشیند! [فرض کنید] ما بهخاطر یک مصالحی صبر میکنیم، تحمّل میکنیم، او میآید در کنار ما مینشیند. چه میگوید؟ میگوید: «من با مظلوم هستم! من با ظالم نیستم!»
با رفیق و شریک [هم همینطور است]؛ همین که میخواهید مطلب را برگردانید [علی کنار شما نیست]! بعضیها میآیند پیش آدم، میخواهند یک مطلب را به آدم بگویند، اول شروع میکنند چطوری بگویند، از کجا بگویند [تا] مطلب را برای آقا قاطی کنیم! اینطوری بگوییم، آنطوری بگوییم، [در این صورت] شیطان بغلت ایستاده است! آن وقت، آن کسی که آن طرف مظلوم واقع میشود و این [شخص به دروغ] دارد بدیاش را میگوید، علی رفته بغل او ایستاده است! هرجا، در هر قضیهای، عالِم، غیرعالم، زن، مرد، با حجاب، بیحجاب، ملتزم، غیر ملتزم، کوچک، بزرگ [فرقی نمیکند؛ قضیه همین است]!
یک سالی یک اتفّاقی در تهران افتاده بود؛ در همان زمان شاه (زمان سابق)؛ من آنموقع کوچک بودم. این مسجدی که مرحوم آقا نماز میخواندند (مسجد قائم)، روزهای تاسوعا و عاشورا، دستهجات عزاداری بود؛ [مردم میرفتند بیرون] و بعد هم میآمدند [اینجا و به اینها] غذا میدادند. غذا که می دادند، زنها با بچههایشان میرفتند طبقه بالای مسجد؛ هم طبقه پایین را غذا میدادند هم طبقه بالا را. یک سال مثل اینکه روز تاسوعا بود یا عاشورا، آمدند غذای [طبقه] پایین را دادند (به همینهایی که برای عزاداری رفته بودند بیرون و برگشته بودند). و بعد دیگها و بقیّۀ غذاها را که مقدار زیادی هم بود، برای یک هیئت [دیگر] بردند؛ به یک هیئتی گفته بودند غذای شما را ما میآوریم؛ [گفته بودند] مثلاً شما مهمان ما باشید و اینها. [به این طبقۀ بالا غذا نرسیده بود]. میگفتند این بچّههای بیچاره از آن طبقۀ بالا همینطوری به این غذاها نگاه میکردند [که اینها غذاها را] برداشتند و [برای هیئت دیگر] بردند و بعد هم گفتند: «غذا تمام شده است!» و این [بچهها و خانمها بدون غذا] برگشتند!
