
اهمیت صدق و اخلاص در جمیع شئون زندگی
اسفار 750 :اهمیت صدق و اخلاص در جمیع شئون زندگی -
اهمیت صدق و اخلاص در جمیع شئون زندگی
توضیحات:
اسفار 750 :اهمیت صدق و اخلاص در جمیع شئون زندگی -
اهمیت صدق و اخلاص در جمیع شئون زندگی
16امیرالمؤمنین [اینگونه نبود]؛ امام حسنش این طرف بود، امام حسینش آنطرف بود، محمد بن حنفیه هم سرتا پایش [غرق] خون [شده] بود! سر تا پایش [غرق] خون بود! در جنگ جمل چه بر سر این محمد حنفیه آمد! طوری که گاهی لب به اعتراض میگشود، [میگفت:] «همهاش من؟!» یعنی در این حد! [گفت:] «ما برادرهای دیگر هم داریم!» حضرت فرمودند: «صبر کن تا ببینی! صبر کن تا ببینی!» حضرت نگفتند: «نه، قربانت بگردم، حالا، فلان!» گفتند: «میدانی که تو چرا این کار را کردی؟! چون تو پسر منی! صبر کن تا ببینی آنهایی که پسر پیغمبرند چه میکنند!» حضرت به امام حسن و امام حسین گفتند: «بروید میدان!» رفتند، سر تا پا غرق خون برگشتند! گفتند: «نگاه کن! اینها اینند! این که من میگویم اینها نروند، به خاطر این است که اینها دو امام بعد از من هستند! وظیفهشان این است که این امامت را انجام بدهند.»
[حضرت فرمودند:] «دیدی چطور رفتند؟! رفتند و دیدی! خون هم از آنها آمد دیگر!» [وقتی] آمدند، تمام زرهشان غرق خون شده بود! آنجا حلوا خیر نمیکنند! تیر و شمشیر و فلان و این حرفهاست! اینها (بچه های أمیرالمؤمنین) از آن اول، همینطور بودند. همینطوری آمدند. [گفتند:] «اگر جنگ است، همه با هم برویم! اگر صلح است، همه با هم بنشینیم! همه با هم!» این آن اثر صدقی است که باقی مانده [است]. مرحوم آقا [علامه طهرانی] میفرمودند: «ما از اول، این بنا را گذاشته بودیم [که] هرکه با ما در اینجا میآید، اگر [جنگ] به نتیجه رسید [و] به او گفتند: ”آقا، برو به مسجد!“ بگوید: ”خیلی خوب؛ میرویم به مسجد!“ فردا [هم اگر] بگویند: ”نه آقا! دوباره برگرد!“ [بگوید: خیلی خوب؛] بر میگردیم!» و تا حالا [هم] اینطور بوده است.»
اینجاست که ما میآییم ـ آن حرفی را که زدم - نتیجه اش این است که ما تمام کارهایمان بر اساس نفْس است! [فقط] به آن رنگ الهی خورده! رنگ خورده! تَهِ آن را نگاه میکنی، میبینی نفْس است! [میگوید:] اِه؟! مرا کنار زدند؟! اِه؟! من رفتم کنار؟!» دارم به طرف میگویم: «آقا، فلان مسئله انجام نشود! فلان قضیه نشود!» [میگوید:] «اِه؟! چرا؟!» اِه چه [و اِه چرا] ندارد! مگر شما خودت نمیگویی: «آقا مخلص شماییم؟!» این آقایی که داری میگویی: «مخلص شماییم!» دارد میگوید: «این کار را نکن!» این قار و قورّت دیگر چه چه است؟! این داد و بیدادت دیگر چه است؟! اگر قار و قور میکنی، دیگر نگو: «مخلص شماییم!» برو هرکار دلت میخواهد بکن! کوسه و ریشپهن که نمیشود! [وقتی به] شما تا الآن [گفته شده:] «این کار را بکن» [گفتی:] «بسیار خب»، حالا [میگوید:] «از این به بعد، [این کار را] نکن»، چرا داد میزنی؟! داد زدنت چیست؟! اساماس فرستادنت چیست؟! جوّ را شلوغ [کردن] و به هم ریختنت چیست؟! فکر کردی ما نمیفهمیم؟! تو که بابا، سهل است؛ هزار تا مثل تو را هم تجربهاش را کردهایم! هر کسی برود کار خودش را انجام بدهد! پس دیگر چه دلیلی دارد [این کارها را میکنی]؟! حالا یا بنده اشتباه میکنم یا نمیکنم. [به شما میگویند:] «آقا، شما تا اینجا این کار را کردی، بسیار خب؛ حالا برو کارهای دیگر را انجام بده!» [بگو:] «خیلی خب!» تمام شد و رفت. اینجاست که ما باید خودمان را درست کنیم، و تا یک چنین موقعیتهایی پیش نیامده، آدم درست نمیشود! آدم نمیفهمد که [در] این درون چه دارد میگذرد.
