اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

این فایل صوتی در حال پخش است
در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر

دیدگاه اولیاء الهی نسبت به مساله مرجعیّت

14٬007

اسفار درس 598 : دیدگاه اولیاء الهی نسبت به مساله مرجعیّت -

دیدگاه اولیاء الهی نسبت به مساله مرجعیّت

توضیحات:

اسفار درس 598 : دیدگاه اولیاء الهی نسبت به مساله مرجعیّت -

این فایل صوتی در حال پخش است
در حال بارگذاری...
00:00:00

دیدگاه اولیاء الهی نسبت به مساله مرجعیّت

5
  • فرار از مرجعیت در سیرۀ علمای ربانی

  • اینجاست كه [از امام صادق علیه‌السلام] روایت‌ شده: «فِرَّ مِنَ الفُتییٰ فرارَکَ مِنَ الأسَد.1 ”[از فتوا فرار کن مثل اینکه از شیر فرار می‌کنی!]“» اینها همان کسانی هستند كه مطلب امام صادق علیه‌السلام را فهمیدند. ما نفهمیدیم؛ یك چیزی برداشت [کردیم! البته] اگر هم تا حدودی برداشت [کرده باشیم،] آن برداشت ما هم از همین حرف‌های اینهاست نه آنهایی كه مطرح است؛ همین چند نفری كه اینها به مطلب رسیده‌اند. این [فرد] «فِرَّ مِنَ الفُتییٰ» را می‌فهمد؛ حافظ می‌فهمد، آقا سید احمد كربلایی می‌فهمد، [حضرت آیةالله] قاضی می‌فهمد؛ اینها كلام امام صادق را درك كرده‌اند. و اینها می‌دانند [که اگر این مسؤلیت را بپذیرند،] از كیسۀ آدم چه می‌رود و چه خسارتی متوجّه می‌شود ‍[که حضرت می‌فرمایند]: «مثل‌اینکه از اسد فرار کنی!» حضرت نمی‌گویند كه: «از فُتییٰ كناره بگیر [و] فتوی نده!» حضرت می‌گوید: «مثل‌اینكه از شیر فرار [می‌کنی، از فتوی فرار کن!]» یعنی اگر صریح‌تر، بلیغ‌تر و رساتر از این مثالی بود، حضرت آن را می‌گفت دیگر. [می‌گوید:] «از شیر چطور فرار می‌كنی؟ [از فتوی همانگونه فرار کن!]» یک پنجه می‌اندازد بالا و پایینت را یکی می‌کند! این [شیر] که دیگر شوخی ندارد. [می‌گوید:] «این‌طوری فرار كن.» خدا آقا میرزا تقی شیرازی را رحمت کند؛ آدم با صفا و از هوی گذشته‌ای بود. او هم می‌دانست مردم را به چه کسی حواله بدهد. مرحوم آقا در اول توحید علمی و عینی دارند. وقتی سید احمد، كلام آقا میرزای ‌تقی ‌شیرازی [را می‌شنود] به هم می‌ریزد! آنچنان كه اصلاً نمی‌تواند صحبت كند! وقتی که این قضیه را آقا سید... داشت برای مرحوم آقا [علامه طهرانی] تعریف می‌كرد، من [آنجا] بودم. می‌گفتند: «وقتی که می‌خواست برای آقا سید ابوالقاسم‌خوانساری بگوید، نمی‌دانست از كجا شروع كند! که این وقتی که آقا سید ابوالقاسم دید وضع ایشان این طور است، بلند شد رفت یک قلیانی چاق كرد و برداشت چایی آورد و گفت: ”آقا، این چه هست [که شما را تا این حد ناراحت کرده؟!] چه قضیۀ اتفاقی افتاده؟“ نمی‌توانست حرفش را بزند! این قدر به هم ریخته بود و وضعش [بد] بود! [می‌گفت:] ”آقا دارد افراد را به من مراجعه می‌کند! چنین حقّ‌هایی را از كجا برداشته آورده؟! فلان کرده!“» ببینید! تا فهمید، مسئله [را] قطع كرد؛ قطعش كرد [تا] جلو نیاید و صدایش در نیاید؛ مبادا فردا دوباره به یکی دیگر بگوید؛ مبادا پس فردا دوباره برود به یکی دیگر بگوید؛ صاف قطعش کرد؛ آن هم با این حدّت كه: «فردا با جدّ من طرف هستی! حواست باشد!» آن هم خب، آقا میرزا تقی هم می‌دانست دیگر بابا؛ [اینکه] این بیخود نمی‌گوید؛ یک چیزی هست که می‌گوید. [لذا] ترسید! ایشان هم جا زد خلاصه. حالا چه کسی؟ آقا میرزا تقی! كه اصلاً یک ناخنش دیگر پیدا نخواهد شد! آنها. ناخنش [دیگر] پیدا نخواهد شد.

    1.  بحار الأنوار، ج 2، ص 260.
/